تبليغاتX
آخرین آرمانشهر
فرهنگی سیاسی اجتماعی تاریخی

گذر عمر ، ببین...

امشب نوزدهیم فینال جام جهانی است. 22 بازیکن هلند و اسپانیا قرار است از ساعت 11 شب بیایند تو تلوزویین (همان تلویزیون) ما تا یک ساعت و نیم و شاید بیشتر بدوند دنبال یه توپ و آخرش هم یکی شان که خوش شانس تر باشه قهرمان بشه. بعدش هم بازیکنای قهرمان بیان و جلو دوربین واسه ما شکلک در بیارن که یعنی ما بردیم و ما بردیم چلو کبابو ما خوردیم. و معنی و مفهوم آن این است که: یک "فینال جام جهانی" دیگه هم رفت و 4 سال از عمرمون گذشت.

یادمه فینال 98 بود و بازیکنای برزیل و فرانسه روبروی هم قرار گرفته بودن و می خواستن قهرمان جام شونزدهم رو مشخص کنن. پدرم که سمت راستم نشسته بود یه آهی کشید و گفت: "یه جام جهانی دیگه هم رفت، ای بابا". و این آه در همه فینال های بعد از 98 تکرار شد.

نمی دونم پدرم از کی داره این فینال ها رو می بینه. فکر کنم با توجه به اینکه متولد 39 هستش (1960) ، از جام جهانی 1970 به بعد رو درک کرده و هر جامی هم که رفته خب یعنی چهار سال از عمرش گذشته و امشب یازدهمین فینالیه که می بینه.

امشب من تو اداره شیفتم و نمی تونم دوباره این جمله پدرم رو بشنوم که: یه جام دیگه هم رفت...". و من امشب برای اولین بار در تنهایی ام در سالن اداره وقت دارم که به این جمله فکر کنم. منی که از جام جهانی 1990 به بعد را درک کردم و حالا ششمین جام جهانی است که دارم فینالش رو می بینم.

باید به خودم بگم:" محمد 4 سال دیگه هم رفت و تو، تو، تو ای پسرک، تو این 4 سال چی به دنیا اضافه کردی و برای 4 سال بعد چی می خوای به دنیا اضافه کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1389ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط محمد گرشاسبی  | 

چهارمین شرق

اینکه چرا همان روزی که نخستین نسخه چهارمین دور روزنامه شرق روی کیوسک آمد چیزی درباره اش ننوشتم از این رو بود که حدسش را می زدم که این یکی کار قوچانی نباشد. دلیلش را هم خودتان می دانید! اما شرق هنوز یک برند است. با اینکه آن را احمد غلامی درمی آورد و تازه دارد حداقل روزنامه عین یک آدم ! می شود. اما هم من می دانم و هم شما که این شرق آن شرق نیست و نمی شود. یک خورده به خاطر اینکه قوچانی بالاسرش نیست تا آن فرونت پیج های جذاب را در بیاورد و هم به خاطر اینکه شرایط نقد کردن در فضای الان قابل قیاس با فضای پیش از نیست.

ولی هنوز آفتاب از شرق طلوع می کند !

+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1389ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط محمد گرشاسبی  | 

مادر ما...

روز غدیر بود. جبرئیل 13 بار آمد سراغ پیامبر تا بگوید برای تحقق مدینه فاضله ای که خدا برای بشرش تدارک دیده باید بلافاصله پس از خودش علی بن ابیطالب را به سرپرستی جامعه مسلمین منصوب کند. پیامبر علی را به عنوان جانشین خودش منصوب کرد. خلفای اول و دوم اولین کسانی بودند که آمدند به علی تبریک گفتند !!!

هنوز جنازه پیامبر روی زمین بود. آنهایی که در سقیفه بنی ساعده بر سر جانشینی رسول خدا در حال نزاع بودند اصلا نمی خواستند علی خلیفه شود. می گفتند سنش اقتضا نمی کند که خلیفه باشد. او از همه مان کوچکتر است !!!

پیامبر دفن شده بود و خلیفه هم انتخاب. سقیفه نشینان منتظر بودند که علی بیاید و با خلیفه اول بیعت کند. علی از منزلش خبر داد که نمی خواهد بیعت کند. علی بن ابیطالب را تهدید به قتال کردند. یک سری اصحاب و مردم مدینه آمدند پیش علی و گفتند که تو نمی خواهی قیام کنی و از حقت دفاع کنی؟ گفت برای قیام یار می خواهم. گفتند هستیم. گفت 40 نفر می خواهم فردا صبح بیایند مسجد النبی. فردا فقط 4 نفر آمدند !!! علی گفت وقتی به اندازه 40 نفر مرا نمی خواهند چرا باید قیام کنم. ظاهرا همه راضی به ظلم هستند نه آرمانشهر.

سقیفه ای ها دق الباب کردند. فاطمه دختر رسول خدا پشت در بود. می خواستند علی را ببرند تا به زور بیعت کند. فاطمه در را باز نکرد. آنها به سرپرستی [...] در خانه را آتش زدند. فاطمه گفت حداقل حرمت خانه پیامبر را نگه دار ای فلان بن فلان. [...] گفت: اتفاقا امروز آمدم دین پدرت را کامل کنم. در را به زور باز کردند. فاطمه هنوز پشت در بود. درب یک پاشنه و از نوع قدیمی با مسمارهای بزرگ. 40 نفر بودند. هر کدام با اینکه می دانستند فاطمه دختر رسول خدا پشت در است، یک لگد به در زدند. آنقدر ادامه دادند که فاطمه بچه ای که در شکم داشت را سقط کرد.

( علی بن موسی الرضا گفت: بدن مادر ما آنقدر لطافت داشت که اگر یک برگ روی دستش می افتاد جای برگ روی دستش می ماند. چه برسد به مسمار در و سیلی و تازیانه [...] )

داشتند علی بن ابیطالب را به زور می بردند. علی به خاطر راضی نبودن مردم به خلافتش سکوت می کرد. فاطمه خواست مانع شود که [...] با تازیانه جوابش را داد. فاطمه خواست نفرین کند که علی گفت: نمی خواهم صدای اذان از ماذنه ها پایین بیاید، به خاطر مصلحت اسلام فاطمه... .

+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1389ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط محمد گرشاسبی  | 

بازار رضا

اینجا بازار رضا است. خیلی شلوغ و خیلی بزرگ. البته این رو بگم این آقا رضا که می گم درسته اسم یه شخص مهربونیه و همه معاملات این بازار و همه خرید و فروش ها رو ایشون انجام میده اما قریب به اتفاق مردم فکر می کنن جای آقا رضا توی ضریح است و هی زور می زنن و خودشونو می چپونن تو جمعیت و هول و فشار و پا لگد کردن و کلی چیز دیگه تا برسن به ضریح. وقتی هم که برسن به ضریح اون رو ول نمی کنن تا مشکل شون حل بشه. یک سری هم که میگن این ضریح بالاییه حاجت نگرفتیم بریم اون ضریح پایینیه اونجا خیلی خوبه! و بعد از اونجا هم احتمالا می رن اون پایین پایینیه تو دارالحجه که ضریح نیست و یه دیواره و نزدیک ترین جا به مضجع اصلی آقا رضا.

اینجا بازار رضا است. باید دور وایسی. دورتر. باز هم دورتر. اصلا از صحن اسمال طلا بری بیرون که خیلی بهتره. هرچی بری عقب تر بازار رضا خلوت تر می شه و آدم راحت تر می تونه با آقارضا چونه بزنه. یه گوشه صحن جامع آدم وایسه و پرچم سبز روی گنبد طلایی آقا رضا رو ببینه. وقتی توی اون خلوت هرّی دلت ریخت پایین، اونوقت قیمتت بالا میره. اونوقت روی دلت بابت اون قیمتی که داره هرچی بخوای آقا رضا بهت میده.

اینجا بازار رضا است. فقط و فقط و فقط دل شکسته می خرن و عوضش هرچی بخوای بهت می دن. از جاکلیدی که تا 5 دقیقه پیش دستت بود و حالا گمش کردی تا ماشین و خونه. تا مسافرت به بهترین نقطه دنیا. تا آزاد شدن. تا درست شدن. تا آدم شدن. تا .......... برچیده شدن ظلم و ستم به دست نازنین ترین انسان روی زمین.

اینجا بازار رضا است. این آخرین خواسته با بقیه خواسته ها یه خورده فرق داره. آخه یه زمانی همین آقا رضا در گوش یه آدم حسابی زمزمه کرده بود که هرکس در این بازار دل شکسته اش رو بفروشه و این خواسته رو از من بخره من به صورت اشانتیون بزرگترین خواسته هاشو اجابت می کنم. البته به شرطی که این خواسته اش رو نذاره آخر همه خواسته هاش بگه.

اینجا بازار رضا است. یه جای این بازار هم دل زود می شکنه و هم آقا رضا زودتر خواسته آدم رو برآورده می کنه. باب الجواد. البته هرجای این حرم که باشی و اسم امام جواد رو پیش آقا رضا بیاری فی الفور و بی برو برگرد خواسته ات – اگر خیر باشه- برآورده می شه. اما باب الجواد یه چیز دیگه اس. از این در میشه کلی سوغاتی آورد تهران: سرزندگی، آرامش، انرژی مثبت، امنیت، صداقت، محبت، خیر، برکت و ... .

اما. اما نمی دونم چرا هیچکی از اینجا سوغاتی نمی بره. انگار این جمعیت که داره از باب الجواد بیرون میاد اکثرا دارن میرن یه جایی. دنبالشون می رم. اون طرف تر از باب الجواد، اون ور تر از یه میدون یه جایی هست که روش نوشته "بازار رضا". داخلش میرم. این ور. اون ور. نه. اثری از آقا رضا نیست. باز هم می گردم. نه بابا.

نیست که نیست.

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1389ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط محمد گرشاسبی  | 

لذت عیدانه خواندن

ویژه نامه نوروزی و نوروزنامه و عیدانه خواندن همیشه لذت بخش بوده، از همون موقع ها. یعنی زمانی که ویژه نامه کیهان ورزشی و دنیای ورزش که شنبه ها عصری می یومدن رو دکه و باید صف وامیستادی و 35 تومن می دادی یه مجله می خریدی، تو قحطی نشریه ورزشی.

بعد هم که منتظر بودیم تا مادرمون 25 تومن بده و بریم سروش بخریم که ویژه نامه اش همیشه پر از معرفی کارتون های جذاب و سریالهای نو بود. و البته یه عالمه هم سیاست ! و اگر دیر می رسیدیم تموم می شد و ..... تو خماری می موندیم. و چه می دویدم من از ته خیابون پادگان مهراباد جنوبی تا سر خیابون که دکه روزنامه فروشی غلام بود.

بعدا همشهری اومد و دکه های افسرده کمی شاد شدن. ورق زدن و بعد خواندن ویژه نامه هایی که بچه های همشهری در میاوردن چقدر لذت بخش بود. و چه صفحه اول ها و صفحه هایی می بست حسین قندی. همیشه شماره آخر سال همشهری خوشگل بود به جز یه سال که سید احمد خمینی مرد. و واسه عید 73 همشهری تو صفحه اولش با بزرگترین فونتی که داشت زده بود "احمد" و ادامه داده بود با فونت کوچکتر: محرم راز امام به ملکوت اعلی پیوست.

16 صفحه ویژه نامه رنگی مترویی همشهری بی نظیر بود اما بی نظیرتر ویژه نامه های سلام بود که آدم با خوندنش سفر می کرد به کل سال. موسوی خوئینی ها عین صحرای محشر همه وقایع سال را مو به مو می یاورد جلو چش آدم. پس تا اینجا شد کیهان ورزشی و دنیای ورزش و سروش و همشهری و سلام.

آخرای 76 باز هم دکه ها به خودشون صف دیدن و این صف جامعه بود. محمود شمس شماره آخر سال جامعه رو فقط با 4 صفحه اضافی بست و عجب شماره ای بود آخرین جامعه 76. محل ما که ساعت 8 و 45 دقیقه صبح تموم شد. محل شما رو نمی دونم. به شمس دو تا عید دیگه جا دادن که ویژه نامه عید دربیاره. یکی برای نشاط واسه عید 78 و اون یکی عصر آزادگان تو عید 79 و دیگر هیچ.

با اینکه در سال تلخ 79 ایران جوان هم رفت تو "قیف" . اما چند روز بعد توقیف، تماشاگران اومد. البته هفته نامه اش. چون مجله اش از 71 درمی یومد. تماشاگرانی ها با الگو گرفتن از "آس" و "مارکا" و چند تا روزنامه ورزشی اروپایی دیگه شکل جدید از صفحه بندی رو تو ایران جا انداخته بودن. ویژه نامه عیدشون هم اینقدر معرکه بود که من هنوز هم باز می خونمش. حیف که اون اولین و آخرین عیدانه هفته نامه تماشاگران بود.

سال 80 همشهری بعد از 3 ، 4 سال یخ بودن نسبی، با اومدن تیم قوچانی جون تازه ای گرفت. پیدایش ضمیمه های رایگانی مثل همشهری تهران، همشهری جوان، همشهری جهان و همشهری ماه و نیز همشهری جمعه باعث شد خریدار همشهری تو آخر سال 4 ، 5 تا ویژه نامه پر و پیمان عید را با هم بخونه. بعد از اخراج تیم قوچانی از همشهری در تیر 82 پژمان راهبر با راه انداختن ایرانشهر به صورت روزانه از آبان 82 ایده های بکری عرضه کرد که برآیندش شد یک ویژه نامه حسابی واسه عید. عیدی که بوی جنگ می داد و راهبر از پسش بر اومد.

از این سال که دیگه دستم رفته بود تو جیبم تقریبا تونستم ویژه نامه عیدای مجله فیلم و دنیای تصویر رو تهیه کنم چون قبلش از بقیه می گرفتم می خوندم. و چه لذتی داشت آدم با حاصل دسترنج خودش بهاریه های پرویز دوایی و ستایش های جواد طوسی رو بخونه.

اسفند 82 تا اسفند 84 دکه ها یک ویژه نامه عید که بهتر می شد گفت دائره المعارف هم داشتند. قوچانی بعد اخراج از همشهری یک ماه بعد شرق رو راه انداخت و ویژه نامه هایی رو درآورد واسه عید که هیچوقت خوندنش تموم نمی شد. ایده ای که بعدا اعتماد و اعتماد ملی و بعد باقی روزنامه ها زدن.

تا اینجا شد یه بغل ویژه نامه. یاشد بخیر که عید 84 چند تا از ویژه نامه ها تو مهراباد نیومده بود و مجبور شدم برم انقلاب. برگشتنی ترافیک 28 اسفند بود و خیابونا قفل. و با یه بغل ویژه نامه از انقلاب تا مهراباد پیاده اومدم.

حالا امسال هم که همشهری سبدش رو گسترده کرده و میشه کلی ویژه نامه و من بیچاره که هرچی پول درمیارم رو باید بدم واسه ویژه نامه ها !

پس برای تسکین درد کت و کول یادی می کنیم از مرحومین و محرومین شهروند امروز، اعتماد ملی، ایران دخت و .......... اعتماد که امسال جای ویژه نامه هایشان خالی است.

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1388ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط محمد گرشاسبی  | 

باز هم توقیف باز هم قوچانی باز هم قوچانی

تازه داشتیم خوشحال می شدیم که قوچانی عزیز در کنار هفته نامه اش داره یه ماهنامه درست و درمون در میاره که :

فارس یه دونه از اون خبرا منتشر کرد که آره هفته نامه شهروند امروز اِ ببخشید ایران دخت توقیف شد یا به قول ماشاء الله تو "قیف" شد.

یه خبر تلخ. مثل خیلی خبرهای تلخ دیگه فارس.

دنبال دلایل توقیفش هم نگشتم، نه اینکه فکر کنید حال خوندن بقیه خبر رو نداشتم ها نه. چون که می دونستم همون دلایل تکراریه. چه می دونم؛ اقدام علیه امنیت ملی، نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی.

این اتفاق با حرفهای حسینی وزیر ارشاد که چند وقت پیش توقیف نشدن رو ابزاری برای مقابله با جنگ نرم قلمداد کرده بود یه خورده که چه عرض کنم زیر زمین تا آسمون تفاوت داشت.

خلاصه ما دیگه ایران دخت رو نخواهیم دید چون توقیف موقت که نشده هیچ لغو امتیاز شده. و حالا حالاها کار قوچانی رو هم نخواهیم دید تا شماره بعدی مهرنامه که در اول برج اردیبهشت سنه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه جلالی به زیور طبع آراسته خواهد شد. البته اگر قبله عالم رامین الدوله به سلامت باشند و من باب پاره ای سطور درج شده در باب به باب مهرنامه خاطر مبارک شان مکدر نگردد !!!!

+ نوشته شده در  دهم اسفند 1388ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط محمد گرشاسبی  | 

جنبش آزادگان

تقدیم به روح بلند فیروز پارسی

دار و دسته عمر بن خطاب اومده بودن تو مرزهای ایران و هرچقدر می تونستن ایرانیا رو تحقیر کرده بودن. گفته بودن شما با خواهر و مادرتون ازدواج می کنین و هزار تا غلط دیگه.

اسم خودشون رو گذاشته بودن مسلمون. اما با اون چیزی که پیامبر می گفت زیر زمین تا آسمون تفاوت داشتند. آخه پیامبر از راه درست و حسابی با آدم حرف می زد، حتی با کافرش، چه برسد به ایرانیا که یکتاپرست بودن. پیامبر حتی هیچوقت سرزنش هم نمی کرد چه برسه تهمت به این بزرگی.

چند روز بعد عرب ها به سرکردگی عمربن خطاب، به اسم اسلام، از اینکه مرزبانای ایرانی در پاسخ به اهانت اونا، بهشون سوسمار خور گفته بودن و بعد هم درگیری شده بود و 10 12 تا عرب کشته شده بودن، حمله کردن به ایران. کلا هفت تا جنگ رو به ما تحمیل کردن.

کاری ندارم که اصلا چرا یزدگرد سوم اونجور که باید با اون وحشی ها نجنگید و وا داد و ایران با دادن کلی تلفات و اسیر شکست خورد. ولی اون وحشی ها به چیزی که رحم نکردن هیچ، همه اسرا رو اعم از زن و کودک و جوون و خلاصه هرکس گیرشون اومده بود رو آورده بودن تو بازارای حجاز بفروشن.

فیروز پارسی بچه کاشون بود. اما از با دل و جرات هاش. اقبالش این بود که تو مدینه مرکز خلافت فروخته بشه. اومد کم کم با بقیه ایرونی های مدینه که دیگه از رفتار تحقیرآمیز عرب ها ذله شده بودن جنبش آزادگان رو راه انداختن. آخر عربها راه به راه می گفتن شما عجم (لال) هستید چون با ما نمی تونین حرف بزنین. و خلاصه کلی تهمت و تحقیر دیگه.

این جنبش آزادگان فعالیت های زیادی رو انجام می داد. چه سیاسی و چه فرهنگی. کار با اقدامات فرهنگی اش نداریم. کار با اون اصل کاریه داریم که بعد از ماهها نقشه برای ترور عمر بن خطاب بالاخره فیروز به نمایندگی از همه آزادگان ایرانی و برای شادی دل همه ایرانیایی که عمر داغدارشون کرده بوده عمر رو کشت.

تو یه همچین روزی وقتی عمر اومده بود تو یه آسیابی که فیروز ساخته بودتش سرک بکشه، همونجا دخلش رو آورد و با خنجر شکم عمر رو سفره کرد.

این رفتار فیروز باعث شد که نه تنها همه ایرانیا که حتی عرب های شیعه هم به خاطر اتفاقاتی که در سقیفه و در خانه حضرت فاطمه رخ داده بود، خوشحال بشن و اسمش رو بذارن فیروز ابولؤلؤ.

روحش شاد

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1388ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط محمد گرشاسبی  | 

باز هم قوچانی، باز هم روی زمین، باز هم روی زمین

عین این خوره ها طبق معمول هر روز جلو دکه روزنامه فروشی دنبال مجله درست و درمون می گشتم تو این قحطی نشریه. چشمم خورد به یه مجله که از همون رو جلدش فهمیدم کار کار خودشه. کار خود محمد قوچانیه. با اجازتون یه ورق زدم و شناسنامه اش رو دیدم که بععععععععله: سردبیر محمد قوچانی.

اسم مجله بود مهر نو. ماهنامه ای در زمینه علوم انسانی و علوم اجتماعی. معمولا وقتی کار کار محمد قوچانی باشه اول پول رو میدم و بعد قیمت رو نگاه می کنم. قیمت 4 هزار تومنی اش هم اصلا شاکی ام نکرد. چون شماره بعدش اش اول اردیبشهت در میاد !

مجله تو قطع شهروند امروزه و ایران دخت. همون هفته نامه ای که الان در کنار این ماهنامه جدید در میاد.

خود قوچانی در اولین دیباچه نشریه اش نوشته:" مهرنامه رسالت خود را ترویج دانشوری می داند و به همین علت می کوشد با ارتقای مباحث علو مانسانی از جدال های روشنفکری به جدال های دانشورانه به ارتقای سطح آکادمیک علوم انسانی در ایران کمک کند".

بعد از حرف قوچانی هم در صفحات بعد: مقاله هایی از سوسن شریعتی، فوکویاما، سروش، سعید کاشانی و ... و گفتگوهایی هم با سید جواد طباطبایی، کاتوزیان، حمید سبزواری، کمال تبریزی و زنده یاد غلامحسین بنان (منتشرنشده) و ... رو داره.

لایی این مجله هم مهرنمه ادب و هنره که توش مطالبی درباره سیدعلی صالحی، شمس لنگرودی، رضا چایچی، نقد محاکمه در خیابان، نقد استشهادی برای خدا، شهرام ناظری، غلامحسین ساعدی و ... داره.

این مجله هشتمین کار مطبوعاتی محمد قوچانیه و قبل از اینها هفته نامه همشهری تهران، همشهری ماه، روزنامه همشهری جهان (ضمیمه همشهری)، روزنامه شرق، روزنامه هم میهن، هفته نامه شهروند امروز و هفته نامه ایران دخت رو سردبیری کرده.

نمی خرین؟ خب نخرین.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط محمد گرشاسبی  | 

شعور الاغ

مسافر مشهد بود. بار و بندیل سفر رو ریخته بود صندوق عقب کنار ساک باقی بچه ها. رفت نشست جلو سمت شاگرد شیشه رو هم تا آخر داد بالا. همه امید و آرزوهاش می یومد جلو چشمش. می خواست دانشگاه یه رشته درست و درمون قبول شه و بعد از لیسانس هم یه کار نون و آب دار که روش بشه هر جا رفت خواستگاری کارش رو بگه. بعد هم عروسی با یه دختر بساز و خونواده دار.

از تو جاده دماوند می رفتن تا سر از جاده گلستان در بیارن و مسیرشون تا مشهد سرسبز باشه. تابلو "مشهد 900 کیلومتر" رو که دید تازه یادش اومد که داره میره مشهد و میشه مهمون امام رضا. مهمون نوازترین میزبان ایرانیا. همون امام رضایی که اگه به جوادش قسمش بدی هر خواسته ای داشته باشی دست رد به سینه ات نمی زنه.

داشت با خودش فکر می کرد که موقعی که داره از در باب الجواد وارد حرم میشه اول کدوم یک از خواسته هاشو به امام رضا بگه که غرق در رویاهاش خوابش برد.

نزدیک ظهر بود که رسیده بودن قوچان. راننده گفت تو همین اطراف یه روستا هست که توش یه مورد عجیب وجود داره دوست دارین بریم ببنیم؟ هرچه اون 4 نفر اصرار که چیه و کیه، راننده مورد عجیب رو لو نداد.

رسیدن همون روستا. راننده گفت تو این روستا یه بنده خدایی هست که صاحب یه الاغ عجیبیه. این الاغ فقط و فقط به صاحبش سواری می ده و به هیچکس دیگه سواری نمی ده. رفتند در خونه صاحب همون الاغه. نه مثل اینکه واقعا الاغ عجیبی بود. ارزشش رو داشت که این همه راه بکوبند بیان اینجا. الاغه واقعا به هیچکی غیر از صاحبش سواری نمی داد. هرکی غیر از صاحبه می خواست بره سوار شه یا جفتک می انداخت یا گاز می گرفت یا فرار می کرد.

نزدیک حرم بود. الاغه حسابی فکرش رو مشغول کرده بود. سرش رو که بالا آورد دید رسیده باب الجواد. یه نگاه به گنبد طلایی علی بن موسی الرضا انداخت. همه خواسته هاش یادش رفته بود. گفت:" آقا جون تو رو به جوادت قسم، یه چیزی ازت میخوام، میشه شعور اون الاغه رو بهم بدی. قربونت بشم می خوام یه کاری کنی که فقط به صاحبم سواری بدم. آخه من تا الان به همه سواری می دادم الا به صاحبم. بنده همه کس شدم الا صاحبم. عوضش هر وقت صاحبم اومده نزدیکم هم سمتش جفتک انداختم و هم گازش گرفتم و هم از دستش فرار کردم".

یه دفعه دلش شکست. زد زیر گریه. مثل کودکی که برای برآورده شدن خواسته اش آخرین سلاحش گریه است. زار زار گریه می کرد. هیچ وقت در عمرش اینقدر گریه نکرده بود. رفت یه گوشه صحن جامع تا حسابی واسه خودش حال کند.

حالا داشت با چشمای خیس از اون گوشه صحن گنبد طلایی را نگاه می کرد و هنوز حاجتش را نگرفته بود. صدای کسی را شنید که با سوزی که از اعماق وجود بلند می شد داشت برای خودش روضه حرّ می خواند:

من آن حرّم كز اول خویش را سد رهت كردم/ تو را در این زمین بین هزاران لشگر آوردم// عزیز فاطمه بر درگه عفوت سر آوردم/ گناهی از تمام كوه‎ها سنگین‎تر آوردم// همین ساعت كه بر من یك نظر از لطف افكندی/ به خود بالیدم و مانند فطرس پر بر آوردم// چه غم گر جرم من از كوه سنگین تر بود ای دوست/ كه سر بر آستان عترت پیغمبر آوردم

صدا قطع شد. نگاهش را از گنبد طلایی کند تا از این اهل دل تشکر کند. آخر انگار امام رضا جواب سوال او را در آواز آن مرد گذاشته بود. خب آره، برای بنده شدن اول باید حرّ شد و یک دفعه از همه تعلقات کند و رها شد.

هر چه گشت در آن گوشه از صحن کسی را ندید. باز زد زیر گریه. مثل ابر بهار. فکر نمی کرد امام رضا اینقدر تحویلش بگیرد. یادش اومد حرف بابابزرگش رو که درباره آیه "ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم". بابابزرگش گفته بود تاویل کلمه ما در این آیه اهل بیت هستن. و این یعنی امام رضا همون جایی هست که تو وایستادی.

حالا نوبت شکسته شدن بود. کفشاشو از پاش درآورد مثل حرّ. تا توبه کند و رها شود. و رفت.

و من ماندم و باب الجواد و فکر الاغی که زودتر از من به کمال رسید.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط محمد گرشاسبی  | 

به نام یگانه تدبیرکننده

دنبال یک مناسبت درست و حسابی می گشتم که وبلاگم رو راه بندازم. گفتم 22 بهمن این کار زمین مونده ام رو انجام بدم.

عصر 22 بهمنه، تو محل کارم نشستم و از پشت شیشه آدمهایی که از راهپیمایی برمی گردن رو نگاه می کنم. آخر امروز شیفت بودم. مثل خیلی های دیگه که امروز نتونستن برن راهپیمایی. اما خب دیدن این آدمها که دارن با عکس های امام برمی گردن خونه هاشون هم دیدنیه. آدمهایی که امروز برای قبول داشتن جمهوری اسلامی راهپیمایی کردن و به همه دنیا اعلام کردن که ما مملکت مون رو دوست داریم. به شما چه که ما از رئیس جمهور مون خوش مون میاد یا نه. به شما چه که اصلا ما خوشه چندیم و از خوشه بندی مون راضی هستیم یا نه. به شما چه که کی هاله نور می بینه و کی نمی بینه. به شما چه که به رنگ ارغوان اکران میشه یا نمیشه یا اصلا گل شیفته برگشتش حتمیه یا نه. هان؟

آخه یکی نیس به این بی بی سی چی ها بگه ما 3000 ساله که از عهده خودمون بر اومدیم و هیچوقت هم برای درست کردن مملکت مون از قدرت خارجی کمک نگرفتیم. چون قدرت خارجی چیزی جز نکبتی واس مون نداشته. پس لطفا شما خودتو حرص نزن. البته اگه هم یه چیزی رو هم واسمون ساختید که صد برابرش ما رو چزوندین نچزوندین؟

اگه یه روزی دار و دسته اسکندر و بعدش هم عمر بن خطاب و بعد هم پرتقالی ها و روسها، یه روزی انگلیسی ها و یه روزی امریکایی ها می خواستن ذلت رو نصیب ما کنن و یه روزی صدام می خواست از سربازاش تو میدون آزادی سان ببینه، آخرش باز خود ما بودیم که همه چی رو دست کردیم.

این مقطع هم مثل همه تاریخه. خود مردم هروقت وقتش برسه اگه احساس کنن یه مسئولی داره توی یک نظام – که واسش خون هزاران جوون ریخته شده- زیرابی میره و مردم رو فریب میده، از عهده اش بر می یان و نیازی به حمایت بی بی سی و وی اُ ای ندارن.

تازه اگه هم یه روزی "همه مردم" (دقت کنین همه مردم) بخوان انقلابی کنن و رفرم گسترده ای رو صورت بدن و خلاصه کارهای بزرگ دوباره انجام بدن پشت هیچکس این کار رو نخواهند کرد مگر برترین قدرت دنیا. خب بالاخره همه دوست دارن یه انقلابی کنن که نه اش پیروزی باشه و به شکست منجر نشه. و هم اینکه انقلابی باشه که برای تحقق عدالت واقعی باشه.

خب چنین انقلابی هیچوقت انجام نمیشه مگه اینکه پشت امام زمان (عج) انجام بگیره. چرا که فقط اون می تونه سهام عدالت بده، خوشه بندی و از میان ورداره و به همه، ثروت های زمین رو یکسان تقسیم کنه، بعد از مشخص شدن جرم مجازات کنه نه قبل از آن، وزیر و کاردار خوب برای خدمت به مردم در نظر بگیره، ساختار پارتی بازی و آدم فروشی و رشوه بگیری را از نظام اداری پاک کنه.

و خلاصه اونه که فقط می تونه یک حکومت اسلامی واقعی تشکیل بده.

پس به امید تحقق آخرین آرمانشهر

+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن 1388ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط محمد گرشاسبی  |